امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

فرهنگ لغت پسرم در 2سال و 9ماهگی

عزیزم این روزها خیلی شیرین وبا مزه شدی.منو بابایی مدام کلمات اشتباه تو رو با هم مرور میکنیم و میخندیم مثلا شما همه کلماتی که حرف ه دارند رو خ تلفظ میکنی حموم=خمووم هواپیما=خواپما هویزه= خویزه این روزها از بس این بابا مهربون شده هفته ای ٢شب میریم رستوران و شما عاشق پیتزا شدی و مرتب دستور میدی پیتزا میخوام اقا نوشابه بیار مامان خیلی نگران سلامتیت هست عزیزم
12 اسفند 1391

اولین خواب دیدن شما

عزیزم دیشب خیلی دیر خوابیدیم چون بابایی تازه نصف شب یادش افتاد چرخ گوشت بیاره و گوشتارو چرخ کنه ،ساعت ١٢ بود که رفتیم به رختخواب که شما شروع کردی به بازی افتادن روی ما و بپر بپر خلاصه فکر کنم ساعت ٢ خوابیدیم که نصفه شب با تکون خوردنات و گریت از خواب بلند شدم فکر کردم ج ی ش داری و بابایی رو بلند کردم بردت دستشویی مرتب به من میگفتی فیل کجاست؟ فیل کجاست ؟ من که غرق خواب بودم خیلی متوجه نشدم که منظورت چیه ؟صبح که اماده سر کار رفتن بودم به گمان اینکه خوابت عمیقه برق اتاق رو روشن کردم دیدم که زل زدی به سقف و بلافاصله ازم پرسیدی کلاغ کوجاسسس؟ اردک کو؟ مامانش کو ؟باباش کو؟؟؟؟؟؟ من که از خنده مرده بودم فهمیدم که خواب دیدی و بهت توضیح دادم که تو خونه...
9 بهمن 1391

اتفاق جالب

گل مامان پریشب ساعت ٣.١٥ از خواب بلند شدی و با گریه میگفتی میخوام برم پیش عمه زهرا ،برم پیش عمه زهرا .بابایی بنده خدا هم که تو اوج خواب بود بلند شو و شمارو برد دستشویی و یه نگاه به ساعت انداخت و به من گفت وای الی خواب موندیم بلند شو ساعت ٦.١٥ هست و سریع شمارو اماده کرد و برد پایین تا تو بغل عمه جون بخوابی .بعد دوباره منو صداکرد که چرا بیدار  نشدی و دیرمون شد و ساعت زنگ نزده و ....که من با نگاه ساعت متوجه شدم بابایی اشتباه دیده و ساعت ٣.١٥ نصفه شبه .  راستی میخوام از یکی از عادتهای شما موقع خواب بگم همیشه موقع خواب دستت رو میکنی تو آستین مامان و اروم اروم به سمت بالا میری و تا بازوی منو میگیری همونجا دستتو میذاری تا خواب...
29 آذر 1391

سفر مشهد

سه شنبه ٢١/٩/٩١ همرا عزیز و آقا و عمه عازم سفر مشهد شدیم .ما که فکر میکردیم با تو  توی راه خیلی سخت بگذره برعکس شد و تو بازم ثابت کردی که مرد شدی و خدا رو شکر توی راه اصلا اذیت نشدی .توی ماشین با ئسایل آشپزی که مامان جون هفته گذشته برات هدیه گرفته بود بازی میکردی و به زور برامون چایی و اش میپختی (توی غذاها آش رشته و آش ترخینه عزیزو از همه بیشتر دوست داری و عاشقشی)بابایی که فکر میکرد مشکل دستشویی پیدا میشه یه بسته پوشک برداشته بود که هیچ کدوم استفاده نشد .اونجا  فقط به عشق مهر بازی میگفتی بریم زیارت. الهی فدات شه مامان چون تو حرم هم خیلی خوب بودی و با بچه های دیگه کاری نداشتی و با چند تا مهر خونه سازی میکردی و ما هم به تمام بر...
29 آذر 1391

پیشاپیش شب یلدا مبارک

    شب یلداست؛ شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود.     پسر گلم سومین یلدای زندگیت مبارک ما منتظر صبح شب یلداییم دستی به دعا تا فرج فرداییم شب یلدایتان مبارک یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. یلدایتان مبارک   ...
29 آذر 1391

عکسهای اتلیه2سالگی

  پسر گلم بالاخره تاریخ ٣٠/٦/٩١با بابایی رفتیم  اتلیه  تا هم عکسای ٢سالگیتو بندازمی و هم چندتا عکس سه نفره که انصافا هم خوب شد .دست خاله سما هم درد نکنه که این همه با حوصله عکسای خوشگل ازت گرفت وچندتا از عکسای شمارو تو سایتش هم گذاشته که برات همین جا کپی میکنم.    ...
29 آذر 1391

اتفاقات اخیر

پسر گل مامان منو ببخش به خاطر قطعی اینترنت این اداره ....نتونستم بیام و برات بنویسم و همه اتفاقات این چند وقت رو تایپ میکردم تا بعد از کانکت  برات بذارم . فدای مهربونیای تو فرهنگ لغت پسرم در 4/2سالگی کبات=کباب اوشولاخ=شکلات   بلغ=بغل   26/7/91 پسرم امروز روز خیلی خوبی هست از طرفی خاله مریم دیشب فارغ التحصیل شد و از پایان نامش دفاع کرد و با نمره 19 همه رو شاد کرد از طرفی هم امروز خاله فاطمه قراره یه نی نی کوچولو که فکر کنم اسمش باران باشه رو به این دنیای عجیب غریب بیاره. حالا از دیشب میگم:ساعت 30/6وقت دفاع خاله بود وما به علت ترافیک 5دقیقه قبل ازشروع رسیدیم .شما و بابایی با دایی عرفان پای...
15 آبان 1391

15/7/91

15/7/91 دیروزظهر خونه عمو ریاحینی دعوت بودیم .عمو منصور هم با هانیه و خاله اونجا بودن .اونجا دوتا دختر کوچولوی نازبه اسمهای هانیه و فاطمه دوستای تو بودن. من قبلش به ماماناشون گفته بودم که تو هم گاز میگیری و هم بچه هارو میزنی ولی انگار خیلی جدی نگرفته بودن و تو یه چشمه بهشون نشون دادی .بعد از زدن جفتشون موقع ناهاربازوی فاطمه رو جلوی چشم همه به طرز ناجوانمردانه گاز گرفتی و باعث ناراحتی مامان و بابا شدی.شب که اومدیم خونه انگار یه کوه کنده بودم و خیلی خسته بودم از بس که دنبال شما بودم تا مبادا غفلت کنم و دوباره ....فقط از خدا میخوام که این عادتهای زشت خیلی زود از سرت بیفته و مثل بچه های دیگه بتونی مسالمت آمیز باهاشون بازی کنی .این مشکل فقط ...
15 مهر 1391

بدون عنوان

نازنینم آغاز سومین پاییز عمرت را تبریک گفته و امیدوارم سالهای سال با وجود نازنینت کلبه کوچکمان را عطراگین کنی.در آستانه سال تحصیلی جدید همراه پدربزرگت به شهر ملایر رفتیم .چهارشنبه 29/6/91حرکت کردیم و جمعه 31/6/91 به تهران برگشتیم.تو حسابی خوش گذراندی و از خاک بازی و ...دریغ نکردی .صبح با صدای خروس خودت که اول تابستان جوجه یک روزه بود با لبخند رضایت بلند میشدی و حسابی با مرغ و خروست  بازی میکردی دلمان نیومد بخوریمشون برای همین موقع برگشت به همسایه تقدیم کردیم آخه تازه یه علی کوچولو به خونشون اومده بود و عزیز به اونا پیشکش کرد.از صدای الاغ همسایه میترسیدی ولی وقتی بردمت از نزدیک دیدی کلی خوشت اومد و اصرار داشتی بازم بری ببینی.عزیزیم ...
11 مهر 1391